آقا ميگن بي بي زينب خيلي منتظرتون موند تا بر گردين
آقا ميگن رقيه اميد داشت كه هرچه زودتر عموي مهربونش برگرده و
بياد سراغش و دوباره خوشحال باشه اونم ميدونست بعد از عمو عباس
از خوشحالي خبري نيست كه نيست !
آقا رباب علي كوچيكشو گرفته تو بغل ميدونه با آوردن اسم تو بچش
آروم ميشه سرشو ميبره كنار گوش علي كوچيكش بهش ميگه پسرم ،
عليم ، تحمل كن مادر يكم ديگه صبر داشته باش ، بهش ميگه
اي آرزو هاي رباب قدري تحمل كن بخواب
علي قشنگم يه كم ديگه تحمل كني عمو عباست برميگرده با دست پر
برميگرده (( آخه رباب خبر نداشت عباس براش دستي باقي نميمونه ))
حالا ديگه شيرخواره هم آروم گرفته با شنيدن اسم عمو عباسش دلش
قرص شده
زينب زينب زينب
وايساده دم خيمه منتظره چشم به راه دوخته منتظره دوباره قد رشيد
داداش جوونشو با چشاي باز باز ببينه
حالا چشماشو بسته حالا داره فكر ميكنه حالا داره تجسم ميكنه حالا داره
به تنها آرزوش فكر ميكنه
به اين فكر ميكنه كه همونطور كه وايساده و منتظره يهو داداش عباسش
از راه ميرسه سوار اسب داره ميتازه و مياد طرف زينب !
به گرد و خاكي كه از دويدن اسب داداشش به عرش آسمون رسيده با
ذوق و شوق نگاه ميكنه از دور واسه داداشش دعا ميخونه نكنه كسي
داداشمو چشم بزنه قد رشيدش آخه لنگه نداره!!
ميره به روزاي خوبي كه با عباس داشت !
عباس هميشه مراقب زينب بود هيچ وقت نميذاشت زينب اذيت بشه هيچ
وقت!
زينب تو همين فكرو خيالاست چشم باز ميكنه و اميد داره داداشش
برگرده خدا اميد هيچ كسو نا اميد نكنه
وايساده ميگه الان مياد الان دادشم از راه ميرسه الانه كه دوباره ببينمش
ايندفعه اگه برگرده...
امّا يه چيز ديگه ميبينه اي وااااااااااااااااااااااااي زينب چي ميبينه؟؟
حسين حسين
حسين آروم آروم داره مياد طرف خيمه گاه امّا دستشو گرفته به كمرش
زينب با حسرت به برادرش چشم دوخته
چرا حسين نمياد طرفش چرا داره ميره طرف خيمه ي عباس امّا زينب
از ديدن يه چيز خوشحال شد
اون ميدونست هر كي كه شهيد بشه حسين با كمك بقيه ميارتش تو خيمه
ي شهدا امّا ديد حسين عباسو نياورد خوشحال شد
پس هنوز داداشم زندست پس هنوز بي عباس نشدم
(( آخه زينب خبر نداره عباس به حسين چي گفته!!
اون دم آخري عباس از حسين يه خواهش كرد
داداش.............
منو به خيمه ها نبر بذار همينجا بمونم بذار همين جا بمونم بذار همين جا
بمونم
داداش من از روي زينب خجالت ميكشم
داداش من به رقيت قول دادم
داداش رباب هنوزم چشم اتنتظارمه ميدونم
داداش منو به خيمه گاه نبر))
زينب از فكري كرده بود دلش روشن شده بود ته دلش ميگفت داداش
رشيدم مياد ميااااااااااااااااااد
اما زينب هنوزم چشاشو دوخته به حسين كه با كمر خميده داره ميره
طرف خيمه ي عباس نميدونه چه خبره
يا نميخواد باور كنه داداشش مرده داره ميبينه
حسين رفت تو خيمه ي عباس زينب دستشو گذاشت رو قلبش
حسين ستون خيمه ي عباسو پايين كشيد زينب پلك نزد
ديگه نتونس پلك بزنه توانايي پلك زدنو هم از دست داد بي بي
دستشو گرفت به پهلوش آروم آروم نشست دم در خيمه چشاشو بست
آرزو كرد ديگه چشم باز نكنه ميدونست حسين هم براش نميمونه ديگه
ناي نفس كشيدنش نبود بي بي مونده بود به رقيه چي بگه
رباب رباب هنوزم چشم دوخته به خيمه حسين نميتونست تو چشاي
زينب نگاه كنه با اين كارش زينب فهميد بي برادر شده
با اين كارش به زينب گفت زينبم بي يار و ياور شدي زينبم تنها شدي
((زينبم بي عباس شدي))