
آن روز كه بي صدا در غروب دلتنگي ام سفر كردي
من كاسه اي از اشك چشمانم را بدرقه راهت كردم .
آن روز كه ساك سفرت را برداشتي ،
من پنهاني در جيب كوچكت گلسرخي را گذاشتم
تا اگر چشمت به آن افتاد به رسم طبيعت در بهار برگردي.
من هنوز منتظرم ،
منتظر تا با دلي صاف و ساده وقلبي روشن برگردي و بداني محبت سرايي ندارد
و بداني آنجا كه دل آدم آنجاست همان جا محبت هم هست.
كاش بهار به قلب من سري مي زد .
كاش دستي لبريز از محبت غبار غم را از پنجره دلم مي زدود.
"مجنون ذاكر"
+
نوشته شده در
86/12/24   به قلم مجنون ذاکر
|