تبليغاتX
من مجنون کو لیلی؟؟؟
با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه ... با خبر باش که من غرق گناهم همه شب "مجنون ذاكر"



من مجنون کو لیلی؟؟؟




 

مجنون ذاكر

 

آن روز كه بي صدا در غروب دلتنگي ام سفر كردي

 من كاسه اي از اشك چشمانم را بدرقه راهت كردم .

 آن روز كه ساك سفرت را برداشتي ،

من پنهاني در جيب كوچكت گلسرخي را گذاشتم

تا اگر چشمت به آن افتاد به رسم طبيعت در بهار برگردي.

 من هنوز منتظرم ،

منتظر تا با دلي صاف و ساده وقلبي روشن برگردي و بداني محبت سرايي ندارد

و بداني آنجا كه دل آدم آنجاست همان جا محبت هم هست.

كاش بهار به قلب من سري مي زد .

كاش دستي لبريز از محبت غبار غم را از پنجره دلم مي زدود.

"مجنون ذاكر"

 

 

+ نوشته شده در  86/12/24   به قلم مجنون ذاکر  |